صفات متقین 5 ,

۱۳۹۵/۵/۲۸ پنج شنبه
(0)
(0)
صفات متقین 5
صفات متقین 5
بیست و یکمین صفت متقین

متقین به هنگام  تلاوت قرآن
چون به آیات رحمت رسند ، بدان دل سپرند ودر آن طمع بسته و مشتاقانه به آن نظر کنند  ،
به طوری که گویی محتوای امید بخش آن آیات را در برابر چشم خود مجسم می بیند.
تو گویی نزد آن آیات رحمت.
همی بینند باز، ابواب جنت.
که گویی در بهشتند آرمیده.
ز دلهاشان گل رضوان  دمیده.

22_ متقین به هنگام تلاوت قرآن
وقتی به آیات عذاب برخورد کنند ،گوش دل بر آن گشوده و گویی صدای برافروخته شدن آتش جهنم را در بن گوش خود می شنوند.

بر آن آیات پر تخویف  دلدار.
چو بگشایند گوش عقل هشیار.
تو گویی بشنوند افغان دوزخ.
زفیر از شعله ی سوزان دوزخ.
تخویف یعنی دلهره آور وترساننده
زفیر ( به فتح اول_ به معنای زبانه های آتش )

23_ پرهیزگاران در پیشگاه عزت الهی با رکوع و سجده اظهار بندگی و خواری نموده پیشانی به خاک می سایند واز عذاب الهی درخواست آزادی خویش می نمایند.

کمان سازند آنان ،سرو قامت
ز شوق طاعت و خوف قیامت
جبین ماه را بر خاک سایند
به سجده ذات سبحان را ستایند



24_ واما به روز...
در آن هنگام  که  نسیم رحمت صبح می شتابد و یوسف روز را از چاه خواب شب بیرون می کشد.
ودر آن هنگام که که کاروانیان شب در شتابند تا به سرمنزل مقصود یعنی سحر برسند.
در آن هنگام که گل و سنبل به بازار می آید و به دنبالش دلها و دیده های خریدار.

روز ،
انسان متقی را به سوی خداوند رهبر است  و چنین روزی از شب تار بهتر است
 ،اگر به یاد دوست که شب و روز از اوست سپری شود.

وگر روز آیدت رهبر بدان یار.
نیکوتر روز باشد از شب تار.

مکن با روز وشب ای عشق پرخاش.
شب و روزی به یاد دوست خوش باش.

شب و روز آیت زلف و رخ اوست.
.جهان آیینه پیش طلعت دوست.

واما روز.
 متقین
....چون روز شود ،بردبار ، عالم آگاه، نیکوکار و پرهیزگار باشند

چو روز آید ز دانش هوشیارند.
به تحویلات گردون بردبارند.
دلی کز معرفت نور وصفایافت.
نظام عالم از حکم قضا یافت.
به جانش نور علم و حلم برتافت.
سوی نیکوی و پرهیز بشتافت.
که دانایی فزاید بردباری.
نکو کرداری و پرهیزگاری.

25_ دیگر نشانه ی متقین  این است:

ترس از خدا ( خوف) اندامش را همچون چوبه های تیر لاغر ساخته است.

آنان ز بیم هجر جانان خسته جانند. که مبادا روی جانان را نبینند ،
کمال متقین در فربهی جان است ونه در فربهی جسم.
چرا که خلیفه الهی او ،به نیرومندی جان اوست و نه جسم.

ز بیم هجر جانان خسته جانند
به درد عشق زار و ناتوانند.
کسی کش بیم هجران نیست در دل.
کند فربه تن خاکی چه حاصل ؟
کمال گوسفندان فربهی دان.
تو ،فربه خواه جان ،گر هستی انسان.
تویی آدم خلیفه ایزد پاک.
به نیرومندی جان، نز،( نه از) تن خاک.
بکاه از جسم ،وجان را فربهی بخش.
به سر ( راز)عشق  دل را آگهی بخش.

26 _ هر بیننده ای آنان  ( متقین) را بیمار پندارند ،در صورتی که بیمار نیستند.

هم آنان را ز اندوه جدایی.
تو پنداری مریض بی نوایی
تو پنداری که آنان دردمندند.
چو پر بشکسته مرغی درکمندند.
ولیکن نیست در تنشان گزندی.
ز عشق آمد به جانشان دردمندی.
الهی درتب عشقم بسوزان.
چو شمعم ز آتش  غم بر فروزان.
دوای درد جانم عشق یار است.
{{ مرا با جان بی جانان چه کار است ؟}}
نظرات کاربران
*نام و نام خانوادگی
* پست الکترونیک
* متن پیام

بستن
*نام و نام خانوادگی
* پست الکترونیک
* متن پیام

0 نظر
طراحی شده توسط شرکت طراحی سایت و سایت ساز آنلاین یوتابطراحی شده توسط شرکت طراحی سایت و سایت ساز آنلاین یوتاب